چهار نفر بودند. اسمشان اين ها بود: همه کس، يک کسی، هرکسی، ه
يچ کس.
کار مهمی در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسی اين کار را به انجام می رساند. هرکسی می توانست اين کار را بکند، اما هيچ کس اين کار را نکرد. يک کسی عصبانی شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد.. سرانجام داستان اين طوری تمام شد که هرکسی يک کسی را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد .
چقدر این موضوع به سازمان های ما متاسفانه در کشور عزیزمان شبیه است ؟!....
چقدر با سوء مدیریت منابع سازمان هایمان را هدر داده ائیم ؟؟؟ آیا فکر می کنید با این وضع بتوان آینده روشن و درخشانی و زیبائی برای کشور ترسیم نمود ؟؟؟؟









جالب اینه که ما خیلی وقتا می تونیم از این طریق و با طی یک مسیر معکوس به موفقیت نیز برسیم . یعنی هم احساس خوشبختی کنیم و هم موفقیت را در آغوش بکشیم . من خودم وقتی رشته حسابداری را فقط بخاطر توصیه دوستان و اقوام دلسوز انتخاب کردم بعدها که فارغ التحصیل شدم و وارد بازار کار با تکیه بر همین تکنیک نه تنها تونستم با این رشته ظاهرا خشک کنار بیام و به اون علاقه مند شدم بلکه این دلبستگی و علاقه منجر به این شد که در کارم موفق باشم و شاهد ثمراتش هم بوده و هستم . 
باید معلوم شود نهادهایی که در این زمینه مسئولیت دارند ، مشغول چه کاری هستند که معظلات اجتماعی رو به افزایش است و چاره ای هم برای آن اندیشیده نمی شود.براساس گزارش های رسمی تعداد جنین های سقط و رها شده در کنار خیابان افزایش قابل توجهی یافته است..jpg)



یکی از عادتهای خوب من در زندگی تهیه و تدارک یک دفترچه کوچک کاریست که ماهانه اونو تهیه می کنم و کارها و اولویت بندی های انجام کارها را و ... را در آن می نویسم و خود این موضوع باعث افزایش راندمان کاریم شده ، ایده آنرا از کتاب معروف " بنویس تا اتفاق بیفتد Write it Down, Make it down " نوشته خانم هنریت کلاوسر ، گرفتم ، ایده بسیار جالب و مفیدیه ، یکی از مواردی که در این دفتر چه پیش بینی کردم ، اختصاص بخشی جهت درجخاطرات سخت و حتی تلخ گذشته است ، اون اتفاقات بسیار بدی که فکر میکردم با وقوع آن اوضاع بکلی خراب بشه و سایر افکار منفی جور وا جور که متعاقبا بذهنم خطور میکرد و ...، آره از این دست اتفاقات ، و اونا را بر حسب تاریخ وقوع در آن می نوشتم ، بعد که با گذشت زمان ، متوجه میشدم که اونطور نبود که فکر میکردم ، و نتیجه گیری می کردم که ما معمولا وقایع را خیلی سخت میگیریم در صورتی که اتفاقات بد فقط برای درس آموزی و کسب تجربه است و اینکه ببینی چرا روی دادند و کاری بکنیم که مشابه اون اتفاقات در آینده یا رخ ندهد و یا خیلی احتمال وقوعش کم شود.


